این مطلب ۶۰ بار خوانده شده
مه دِ اهل برامکه نیسِم

امثال و حِکَم لُری

مه دِ اهل برامکه نیسِم (فوّاره چون بلند شود سرنگون شود)

روزی هارون الرشید ، به اتفاق یحیی برمکی در قصر وسیع خود قدم می زدند، هارون چشمش افتاد به سیب سرخی که روی شاخه سر بفلک کشیده درخت می‌درخشید، هارون گفت باغبان متوجه این سیب نشده برو آن را بچین ، یحیی به درخت نزدیک شد، دید دستش به سیب نمی رسد، گفت یا امیرالمؤمنین دستم نمی‌رسد! هارون گفت من برایت قلاب می‌گیرم، هارون تکیه به درخت داد و هر دو دستش را در هم فرو برد ، یحیی پا توی دست خلیفه گذاشت، گفت باز هم دستم نمی‌رسد، هارون گفت پایت را روی دوشم بگذار ، گذاشت و باز هم دستش نرسید، گفت به اندازه یک وجب دیگر فاصله دارم، گفت پایت را روی سر من بگذار، پا روی سر هارون گذاشت و سیب را چید، در این اثنا باغبان رسید، هارون خطاب به باغبان گفت ، این سیب از دید تو محفوظ مانده بود و ما امروز با این وضع او را چیدیم، باغبان گفت از دیدم محفوظ نمانده بود، بلکه من عمداً آنرا نچیده بودم که شب چله آن را بچینم و خدمتتان بیاورم و بنام میوه غیر فصل از شما جایزه بگیرم. هارون گفت حالا هر جایزه‌ای که میخواهی بخواه تا در اختیارت بگذارم، باغبان که از برامکه و نزدیکان درجه ۲ یحیی بود ، گفت : جایزه من این است که به خط خودتان نوشته‌ای بدهید و بنویسید که من از اهل برامکه نیستم، هارون با تعجب رو کرد به یحیی که این چه می‌گوید؟ مردم به وابستگی به برامکه افتخار می‌کنند، ایشان اظهار تبرّی می‌کند، باغبان اصرار کرد با اشاره یحیی خلیفه نوشت که فلانی (باغبان دربار از اهل برامکه نیست) .مدتی گذشت و ورق برگشت و طرد ادبار برامکه شروع شد و هارون همه آنها را از دربارش راند و بعضی را هم دستور کشتن و قلع و قمع داد، مسئولین که تازه روی کار آمده بودند ویک یک برامکه را دستگیر می‌کردند، روزی باغبان را دستگیر و قصد قتل او را نمودند، باغبان مصرّانه می‌گفت من از اهل برامکه نیستم ، مسئولین که او را منسوب درجه دوم برامکه می‌دانستند، نمی‌توانستند ادعای او را بپذیرند زیرا می‌دانستند که مسلماً از اهل برامکه است، باغبان گفت مرا نزد خلیفه ببرید تا ثابت کنم که من از برامکه نیستم! او را نزد هارون بردند، باغبان دستخط آن روز خلیفه را نشان داد که نوشته بود فلانی (باغبان دربار) از اهل برامکه نیست، هارون دستخط را خواند و او را از کشتن نجات داد ولی از او سؤال کرد چه عاملی باعث شد که در آن روزی که من این دستخط را نوشتم و برامکه در اوج قدرت بودند، تو چنین دستخطی از من گرفتی؟ گفت هنگامی که یحیی پایش را روی سر شما گذاشت و سیب را چید ، من با خود گفتم دیگر این خاندان منقرض می‌شوند، و مثل معروف بیادم آمد که فوّاره چون بلند شود سرنگون شود.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

تبلیغات